Tick  Blog  پشتيباني توسط  تيك بلاگ

1394

X
تبلیغات

تيك بلاگ

سه شنبه 22 ارديبهشت 1394
ن : سرنوشت

يك سرگذشت واقعی !

اولش زیر بار نرفتم

یه چند مدتی چت کردیم بعدش مخالف میل باطنیم شمارمو بهش دادم

جواب یکیو دادم

هر روز بی توجه تر میشدم و اون وابسته تر

تا اینکه یه روز با بغض گفت نرجس من تورو واسه دوستی دو روزه نمیخوام



چرا نمیخوای بفهمی؟

گفتم خب که چی؟

گفت یعنی میخوام برای همیشه کنارم باشی..

گفتم فعلا زوده برای این حرفا

گفت من امسال دارم برای کنکور میخونم

در ضمن 4 ماهه باهمیم کجاش زوده؟

ازم خواست بهش یه فرصت بدم منم اینکارو کردم

کم کم سعی کردم بهش دل ببندم

هر روز بیشتر دلبسته میشدم

کم کم ازش خوشم میومد...

دیگه نمیتونستم زیاد بهش بزنگم

فقط گه گه گاهی از گوشی مامانم ابجیم

یا تلفن خونه بهش زنگ میزدم

بعد چند ماه گوشیمو بهم پس دادن

اما من هنوز با اون در ارتباط بودم

اون رفت داشنگاه اصفهان

ما برای تمام زندگیمون اینده حال همه چی برنامه ریختیم

همه بهمون میگفتن لیلی و مجنون

هرکی باهاش حرف میزد

تا اینکه یه روز بهش گفتم اگه من بمیرم چیکار میکنی

گفت نمیدونم اسرار کردم گفت این حرفارو نزن خوشم نمیاد

برگشت پرسید اگه مردم چی گفتم اگه مردی؟؟؟

گفت اره گفتم میگم اونروز

خودمو به مردن زدم دوستام کمکم کردن تا اینکه رفت دنبال یکی دیگ

دیدمش دختر خوبی بود نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم انگار تموم دنیا سرم اوار شده بود

اما......

دوروز بعد عشقم تصادف کرد و.... نمیتونم بگم عمرشو داد شما

دختره رفت دنبال یکی دیگ اما من... میرم سر قبرش هر هفته یه بار با خونم اسمشو رو قبرش مینویسم.

به افتخار تموم عاشقای با وفا



:: برچسب‌ها: يك سرگذشت واقعی ! ,